مطلب شماره ۶۲: بعد از اینکه بدبخت شدیم چیکار کنیم؟

کامنتهایی که روی پست شماره ۶۱ “استاد راهنمای خوب: نردبان ترقی” نوشته بودم حاکی از این بود که خیلی ها به دلایل و علتهای مختلف دارای تجارب منفی هستند که نه تنها اثر نامطلوبی روشون گذاشته (نا امیدشون کرده) بلکه “ممکنه” فکر کنن که به بن بست رسیدند یا دور باطلی رو طی می کنند و شاید دیگه راهی نیست تا به آرزوهاشون جامه عمل بپوشونن. نا امیدی و یاس نه تنها چیز نامتعارفی نیست بلکه همه و به دلایل مختلف به جورهایی باهاش رو در رو شدیم٬ می شیم و خواهیم شد.

خبر خوب اول اینکه دنیا اینجوری کار نمی کنه! با وجود همه بی رحمی هاش و بلاهایی که می تونه سرمون بیاره و میاره همیشه (یا معمولا) راه در رویی هم باقی میزاره. برای اکثر آدمها دنیا جاییه پر از دست انداز. با تعداد زیادی چاه و چاله و البته قله هایی هم که کم نیستند. وقتی که در چاه یا چاله اید باید یادتون باشه که قله بعدی خیلی ازتون دور نیست و وقتی هم که صعود به یک قله رو جشن می گیرین باید خودتونو برای چاه بعدی آماده کنین. هیچ موفقیتی ضامن این نیست که از چالش بعدی به راحتی عبور کنیم. در عین حال نه تنها هیچ شکستی به این معنا نیست که راهی برای برخاستن دوباره نیست بلکه در کل خود زندگی هم چیزی به غیر از زمین خوردن و پا شدن نیست.

خبر خوب دوم اینه که دنیا یک مسیر خطی نیست. درسته که جهان پیرامون که توش به دنیا اومدیم در اختیار ما نبوده اما جهانی که در اون زندگی می کنیم تا حد زیادی به خود شخص ما بستگی داره. در حقیقت به انتخابهای ما بستگی داره. گذشته واقعا گذشته و آینده هم در اختیار ما نیست. تنها چیزی که باقی می مونه همین الان الانه! و تنها ابزاری که داریم اطلاعات و تنها کاری که میشه کرد گرفتن بهترین تصمیمه. این تصمیم حتی ممکنه که در آینده غلط از آب در بیاد یا تبعات خوبی نداشته باشه اما به نظر می رسه سلسله تصمیمگیریهایی با این روش (یعنی انتخاب های معقول پشت سر هم) ما رو به سر منزل مقصود برسونه .

خبر خوب بعدی اینه که لازمه موفقیت در زندگی بهره مند بودن از بسته های (packages) مهارتیه که با آموزش به دست میان. اگه اسم یک اتفاق یا تجربه ناخوشایند رو شکست بزاریم٬ روبرو شدن با شکست هم نیاز به مهارت داره. اول کار اینه که تو سر خودمون بزنیم٬ و تا ابد هر وقت که اون اتفاق افتاد غصه شو بخوریم (یا به عبارتی قسمتی از وجودمون رو توی اون چاه جا بزاریم) و یا اینکه قسمتی از خاک چاه (تجربه) رو با خودمون برداریم و ادامه بدیم. دفعه بعد و در مواجهه با تجربه مشابه هم خودمون سریعتر مساله رو حل و فصل می کنیم و هم می تونیم به دیگران کمک کنیم.

اما هدف از پست قبلی این نبود که پز استادای خوب رو بدیم یا از بدی هاشون شکایت کنیم. با این پست من می خواستم به چند نتیجه مهم برسم:
۱. در انتخاب استاد راهنما بی نهایت دقت کنید. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنید زندگیتون به اینکه ایشون چه جور آدمیه بستگی داره.
۲. اگه سال اولتونه و با یه استاد بد کار می کنید عوضش کنید
۳. اگه چند ساله که با یه استاد بد کار می کنید به عنوان یک تجربه گرانقدر بهش نگاه کنید. چالش پیش روی شما اینه که یاد بگیرین چه جوری از عهده ش بر بیاین. ۴. اگه با استاد راهنمای بد کار می کنید یا برخورد دارین مهمتر از همه اینه که رفتار نادرست ایشون رو به حساب خودتون نزارین. بدونید که رفتار غلطش به شما ربطی نداره. در غیر این صورت اعتماد به نفستون رو آروم آروم نابود می کنه.